تبليغاتX
.:: سگ صغیر ::.
 
.:: سگ صغیر ::.
 
 
دست نوشته هایی به کمک سگ صغیر
 
خیلی سخته انتظار هیچی رو بکشی!
 |+| نوشته شده در  شنبه 1385/02/30ساعت 13:33  توسط امین  | 
خداييش ميخوام بدونم حس محمود وقتي داشت اين نامه رو براي جرج مينوشت چي بود:

"آقاي رييس‌جمهور،
قصد ندارم كه كسي را ناراحت كنم.
اگر ابراهيم، اسحاق، يعقوب، اسماعيل، يوسف يا عيسي مسيح (ع) امروز با ما بودند چگونه درباره‌ي چنين رفتاري قضاوت مي‌كردند؟
آيا به ما نقشي براي ايفاي آن در جهان موعود كه عدالت در آن جهاني خواهد شد و عيسي مسيح (ع) در آن حاضر خواهد شد داده مي‌شد؟
آيا اصولا آنها ما را قبول مي‌كردند؟"

دمش گرم، مخ زنيها!
سگ صغير ميگه: مسائلو باهم خوب قاطي ميكنه!

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/20ساعت 15:46  توسط امین  | 
تو سرم غوغاييه، خودم نميدونم چه خبره. حال و حوصله هيچ کاري رو ندارم.
يه نخ سيگارو و کبريت بر ميدارم و از خونه ميزنم بيرون، تو حياط روي تخت هميشگي.
آسمون گرفته و داره ريزريز مي باره. قطره هايي که تک و توک از ناودون مي چکه بغض سکوت شبو مي ترکونه.
سيگارو روشن مي کنم و شروع ميکنم به کام گرفتن. سرم هنوز از چيزهاي بي ربط که مدام ميان و ميرن پره پره.
صداي سوختن توتون سيگار توي سکوت شب چه چيزها که به من نميگه. اي کاش ميتونستم همشو بفهمم!
هر از چند گاهي صداي پاي عابري ناشناس از توي کوچه توجه ام رو جلب ميکنه. اين سوال رو از خودم ميپرسم که اون الان داره به چي فکر ميکنه؟
سگ صغير يواشکي تو گوشم ميگه: بابا به فيلتر رسيده، بي خيال شو!
سيگارمو خاموش مي کنم اما سرم هنوز از اين همه افکار درهم و برهم داره منفجر ميشه. يه نخ ديگه کلي حال ميده!
ولي اصلا حال برگشتن تو خونه رو ندارم.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/17ساعت 1:27  توسط امین  | 
ديگه تمومه
شادي حرومه
به قلب خستم
زدي نشونه
...
اينو اون بالا بالاها زياد گوش دادم. اعصاب بعضي ها زيادي خورد شد!
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 1:26  توسط امین  | 
نميدونم از کجاش بگم.
سادگی، صفا، صميميت، يکرنگی، دوستی و ...
عاشق با هم بودن، عاشق با هم بزرگ شدن، عاشق شبهای کنکور، عاشق با هم کلاس رفتن،
عاشق با هم کلاس پيچوندن، عاشق تيکه هامون، عاشق با هم بيرون رفتن هامون، عاشق سفرهامون،عاشق قليون کشيدن هامون و ....
دلم برای همه اينها يه ذره شده.
ياد بچه هايی که ديگه پيش ما نيستن (آرش، جواد و مهران) بخير.
تو پرانتز ميگم: دوستای الانم چيزي کم ندارن!
سگ صغير ميگه: با ياد گذشته، آيندتو بساز.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 19:33  توسط امین  | 
تو يه سالي فکر کنم 72 -73 بود مدير طرح و برنامه يه جايي بودم و يه پروژه داشتم . اهو اهو اهو !
يه روز تو يه جلسه بودم يه نفر باهام تماس گرفت و گفت حاج ع-ح براي پروژه يه مشکلي بوجود اومده .
يه دفعه اي سوار ماشين شدم و رفتم اونجا ولي تو راه تو اين فکر بودم يه جوري مديرعامل جديد اونجا رو
اذيت کنم . رفتم اونجا گفتم اِ اِ اِ  فلاپي سورس همراهم نيست . با هم به توافق رسيديم که من برم
فلاپي سورس رو بيارم . برگشتم ولي تو راه يه باگ براي برنامه درست کردم تا حسابي اذيتش کنم و هم آلوده من بشن . اهو اهو اهو !
خلاصه از بغل اين پروژه خدا تومن دراوردم .  (مرغداري و کشتارگاه و ... زدم)
ميدونين که من خالي نمي بندم !
دو تا سوال :
1- چند بار از کلمه "يه" استفاده شده ؟
2- طرف کيه ؟
سگ صغير که جواب هردو سوال رو بلده .
راستي جايزه نفيس هم ميدم.
 |+| نوشته شده در  شنبه 1385/02/02ساعت 6:18  توسط امین  | 
 
  بالا